پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
286
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
اما انجام كار تور اينكه : آلكساندر براى آنكه سپاهيان از فرسودگى جنگهاى پيشين درآيند همه آنان را به محاصره وانداشته تنها دسته اندكى از آنان را در گرداگرد ديوارها جا داده بود و اين نه براى جنگ بلكه براى سرگرم داشتن توريان بود . روزى چنين رخداد كه آريستاندار « 1 » پيشينگو گوسفندى را سر بريد تا از چگونگى رودههاى آن پيشگويى نمايد و چون رودههاى آن را ديد با همهگونه اطمينان وعده داد كه شهر تا آخر ماه گشاده خواهد شد . سپاهيان كه در گرداگرد بودند همه يك بار خنديده ريشخندها بر او نمودند . زيرا همان روز آخر ماه بود و گشادن شهر در يك روز نشدنى مىنمود . ولى اسكندر چون چگونگى را دانست و پيشگو را ديد كه از وعده كه داده سخت سراسيمه است براى آنكه دروغ او درنيايد فرمان داد كه آن روز را نه روز آخر ماه بلكه روز بيست و سوم آن بشمارند و از آن سوى فرمان داد كه كوسها را به خروش درآوردند و سپاهيان حملههاى سختى بكنند و چون چنين كردند از اين خروشها و فريادها سپاهيانى كه در لشكرگاه به آسودگى مىپرداختند نيز به هيجان آمده به گرد شهر شتافتند و همگى به يك بار حمله برده چنان فشار به شهر آوردند كه توريان ايستادگى نتوانسته پاى باز پس نهادند و در همان روز شهر به دست ماكيدونيان افتاد . پس از آن شهر ديگر كازا ( غزه ) بود كه چون اسكندر بر كنار آن فرود آمد در آنجا اين حادثه برايش رويداد : مرغ بسيار بزرگى كه از بالاسر او مىپريد يك تكه گل درآميخته به كاه را بر روى دوش او انداخت و سپس بر روى يكى از منجنيقها برنشست كه ناگهان در ميان رشتههايى از پى كه براى نگهداشتن ريسمانها و آن ريسمانها براى برگردانيدن منجنيق بود گير كرد . « 2 » از اينجا بود كه الكساندر بخش سترگى از مالهاى يغما را به اولومپياس و كلئوپاترا و ديگر دوستان خود فرستاده و للهء خود لئونيداس « 3 » را هم فراموش نكرده براى او به سنگينى يك صد تالان ارمغان فرستاد و اين به يادآورى آن اميدى بود كه لئونيداس روزى در هنگام بچگى
--> ( 1 ) . Aristandes ( 2 ) . متن فرانسه هم ديده شد عبارت به هم درآميخته است و مقصود روشن نيست . ( 3 ) . Leonidas